• کدخبر: 47350
  • تاریخ انتشار خبر: ۱:۱۸ ب.ظ - چهارشنبه ۱۳۹۵/۰۶/۱۷
  • چاپ خبــر
شرح شهادت مدافع حرم لشکر حسینی؛

انگشتر هدیه رهبری به حاج قاسم در دستان شهید حسین رضایی/ شهیدی که خواب شهادتش در سوریه تعبیر شد

معماهای زیادی از ذهنم می گذشت. اینکه تیر بعد از اصابت به کتف حاجی باید رد می شد!اما چطور وارد ریه و قلب ایشان شده است؟! بعدها متوجه شدم که آن تک تیرانداز نامرد سوار موتور شده و تغییر موضع داده است! روحشان شاد!

به گزارش دیار عالمان به نقل از صاحب نیوز، شهید حسین رضایی درتاریخ ۱۳۴۹/۲/۱۶ درروستای حیدری ازتوابع شهرستان بِن استان چهارمحال وبختیاری درخانواده ای متدین بدنیا آمد. علاقه زیاد به مسجد و فرایض دینی وی زبانزد بود.
حسین تا دوران راهنمایی را درروستا گذراند، چون به درس علاقه زیادی داشت برای ادامه تحصیل به شهر اصفهان هجرت کرده وبه منزل عمویش رفت و بخاطر مشکلات مالی درکنار تحصیل کار هم می کند.
چهار سال روزها در کارخانه ریسندگی و بافندگی کار می کند و شبانه دوره دبیرستان را تمام می کند در رشته تربیت معلمی قبول می شود اما بدلیل فقدان مالی نمی تواند به دانشگاه برود.
حسین علاقه عجیبی به حضرت امام خمینی (ره) داشت و باشوق وصف ناشدنی به سخنرانی امام گوش جان می سپرد.
پایگاه و بسیج همیشه و در هر حالی محل فعالیت انقلابی ومذهبی فرهنگی حسین بود.
دوره سربازی را در سیستان و بلوچستان طی می کند. مدت کوتاهی نیز درجبهه و جنگ شرکت می کند
بعد از سربازی درسال۷۲ با دختری تحصیل کرده از خانواده ای متدین ومذهبی ازدواج می کند.
اولین ثمره این ازدواج پسری بنام حامد د رسال۷۳ است.
حسین درهمان سال به علت علاقه وافر به درس وادامه تحصیل در کنکور شرکت می کند و در سال۷۴ در رشته علوم و فنون توپخانه مقطع کارشناسی دانشکده توپخانه دانشگاه امام حسین(ع) قبول و سال۷۸ موفق به اخذ مدرک لیسانس شده و در لشکر۱۴ امام حسین(ع)مشغول به خدمت می گردد.
درسال۸۲در آزمون کارشناسی ارشد شرکت و در رشته فناوری اطلاعات قبول و مجبور به ترک خانواده می شود و به تهران می رود، هم درس میخواند و هم در سپاه خدمت می کند.
او موفق به اخذ فوق لیسانس مدیریت فناوری اطلاعات‌ از دانشگاه مالک اشتر تهران شده و به اصفهان برمی گردد.
درسال۷۹ ثمره دوم زندگی خانواده علی متولد می شود و طراوت خاصی به کانون خانواده می دهد.
• بهترین نصیب که همان شهادت است شد نصیب…
وی به صورت داوطلبانه برای دفاع از حریم اهل بیت(ع) به سوریه رهسپار شده و طی عملیات مستشاری توسط تروریست‌های تکفیری در آزاد سازی نبل الزهرا در۱۴/۱۱/۹۴به شهادت رسید. خداوند برای او این چنین خواسته بود که به کاروان شهدای مدافع حرم بپیوندد.
در ادامه با همرزم ایشان در سوریه مصاحبه ای خواهیم داشت.
حسین خواب شهادتش را دیده بود. در فرودگاه روبه من کرد و گفت: دیگر بر نخواهم گشت. به همسرم هم گفته ام، خواب شهادتم راهم دیده ام.
بارزترین خصیصه اخلاقی شهید در سوریه چه بود؟
حاج حسین از مداحان اهل بیت بودند. او در سوریه وقت نماز اذان را با صدایی خوش و رسا می گفتند و همه نیروهایی که در مقر بودند از حزب الله ،سوری ،فاطمیون همه را برای نماز جماعت صدا می زدند و می گفتند نماز در صورتی مورد اجابت خداست که هم اول وقت باشد و هم به جماعت!
از رشادت های شهید در سوریه چه خاطراتی دارید؟
سردار رضایی یکی از شجاع ترین نیروها بود .از خطرکردن هراسی نداشت و تمام دغدغه اش در امنیت بودن نیروهای پیاده بود.
برای همین با موشک همیشه جلوتر می رفت، تا منطقه را برای نبرد امن کند و به پاس همین رشادت هایش انگشتری را سری قبل در اعزام به سوریه از سردار حاج قاسم سلیمانی هدیه گرفت
.ماجرا از این قراربود، چند روزی بود که یک ماشین موشک زن از داخل پارکینگ بیرون می آمد و به مقر موشک می زدو تا نیروها می رفتند، سریع به داخل پارکینگ می رفت.
حاج حسین به دستور سردار سلیمانی توانسته بود ماشین را بزند و سردار هم بعد از تشکر و تحسین ایشان انگشتری را که از مقام معظم رهبری(مدظله العالی)در دست داشتند به ایشان هدیه می دهند.
به عنوان یک دوست و همرزم در زمان جنگ و شرایط سختی که داشتید چه چیزی را از شهید آموختید؟
توسل به ائمه و توکلش به خدا بود که آنقدر شجاع بود .اما زمانی که با حاج حسین سوریه بودم تمام لحظاتش درس های بزرگی بود که در محضر مردی بهشتی می آموختم. برای مثال حساسیت حاج حسین روی بیت المال زبانزد بود. در بحث مهمات می گفت دقت کنید که درست به هدف بزنید به درو دیوار نزنید. حتی برای غذا خوردن هم دقت میکرد که نیروها اسراف نکنند.
یکی از خاطرات شیرین و به یاد ماندنی در سوریه با سردار رضایی را برایمان تعریف کنید.
قبل از عملیات آزادی نبل و الزهرا حاج حسین برای اینکه بچه ها روحیه بگیرند، تصمیم گرفت که به نیروها یک غذای خوب بدهد و از بچه های ایرانی پرسید چه غذایی درست کنه؟
عملیات روز چهارشنبه بود وحاجی دوشنبه تصمیم گرفت تا برای سه شنبه یعنی یک روز قبل از عملیات به بچه ها یک غذای خوب بدهد.
هرکسی یه چیز میگ فت .یکی می گفت جوجه! یکی می گفت کباب! یکی می گفت آبگوشت! تا اینکه یکی گفت کله پاچه !ما هم همه یک صدا گفتیم کله پاچه! دیدیم حاجی خندید و گفت باشه.
کله پاچه فردا صبحانه مهمان من هستید .پیش خودمان گفتیم خدایا تو این بیابون از کجا میخواد کله پاچه به ما بده؟
دیدیم سوار ماشین شد و رفت. حدودا سه چهار ساعت بعد با چند تا کله پاچه برگشت!!! خودش کله پاچه را درست کرد .به ماهم گفت ،شما استراحت کنید تا برای عملیات انرژی داشته باشید و صبحانه فردا به نیروها طبق قولش کله پاچه داد.

از نحوه ی شهادت ایشان برایمان بگویید.
من و چند نفر از نیروها محاصره شده بودیم .به بچه های حزب الله بیسیم زدیم و درخواست کمک کردیم. بچه های حزب الله کمی آتش ریختند اما کارساز نبود .بعد از آن چند تک تیرانداز به میدان آمدند اما متاسفانه آنها نیز کاری از پیش نبردند. بعد از چند ساعت صدای شلیک موشک کرنت شنیدیم.
بلافاصله به حاج حسین بیسیم زدم و پرسیدم:حاجی شما داری گرد و خاک میکنی؟! ایشان جواب مثبت دادند و از اینکه ما سالم بودیم ابراز خوشحالی کردند.
من هم خیلی خوشحال شدم از اینکه بدون درخواست کمک از ایشان، برای نجات ما آمده بودند.
اما متاسفانه ایشان هم نتوانستند حلقه محاصره را بشکنند
شب شده بود. در دل تاریکی شب آرام آرام از محل مورد محاصره دور شده، موفق به فرار شدیم. هر کدام از بچه ها به مقر خودشان بازگشتند .وقتی به مقر رسیدم هوا به قدری تاریک بود که چشم چشم را نمیدید!
در میان آن تاریکی ها یک نفر داشت قدم میزد. از صدای قدم هایش معلوم بود که خیلی نگران و عصبانی است! نزدیکتر که شدم دیدم آن شخص حاج حسین است. چیزی نگفتم ، ایشان هم متوجه حضور من نشدند.
حدود نیم ساعتی روی پله ها نشسته بودم و ایشان را تماشا میکردم. از راه رفتن خسته نمی شدند! با لحنی شوخ خطاب به ایشان گفتم:حاجی رفیقت افتاده تو محاصر ،آن وقت شما داری واسه خودت قدم میزنی؟! یکهو برگشتند طرفم و داد زدند:محمد
خیلی خوشحال شدند و مرا در آغوش گرفتند.
بعد از نماز صبح قرار شد راس ساعت هشت به نزدیک همان منطقه تحت محاصره برویم. حاج حسین به حاج قاسم سلیمانی بیسیم زده و برای شروع عملیات آزادسازی نبل و الزهرا کسب اجازه کرده بودند.
به خاطر خستگی زیاد حدود نیم ساعت دیرتر سر قرار حاضر شدم. اما خبری از حاجی نبود.
با خودم گفتم لابد دیر آمدم و حاجی رفته.! خلاصه ۱۰ دقیقه ای آنجا منتظر ماندم، که ناگهان صدای شلیک کرنت شنیدم.
از زیر درختان زیتون نگاه کردم چیزی مشخص نبود .جلوتر رفتم تا بالاخره ماشین حاج حسین را دیدم. خودم را به ماشین رساندم ولی بازهم خبری از حاجی نبود ،تا اینکه دیدم کمی جلوتر مشغول آتش ریختن هستند.
خلاصه به کمک حاجی رفتم و دو تا هدف دیگر را نیز زدیم. کرنت ها تمام شدند. حاجی محل هایی راکه باید می زدیم شناسایی کرده بود.

در خیابان مورد نظر فقط دو هدف دیگر باقی مانده بود .یک تیربارچی و یک تک تیرانداز. در همین حین صدای موتور شنیدیم، فکر کردیم که باز داعشی ها ترسیده و پا به فرار گذاشته اند .اما تیربارچی هنوز در حال تیراندازی بود. حاجی به من گفتند: برو کرنت و موشک و آینه بیاور!
همینطور که داشتم میرفتم عقب حواسم به حاجی بود .حاجی هم داشتند پشت مانیتور داعشی کثیف را هدف قرار می دادند .از پشت ساختمانی که دشمن را هدف قرار داده بودیم آمدند بیرون و مانیتور را تنظیم کردند. برای بار دوم برای اطمینان بیشتر دوباره از پشت ساختمان بیرون آمدند اما اینبار تک تیرانداز ملعون کتف حاجی را نشانه گرفت. من زیر کتف های حاجی را گرفتم و سریع ایشان را به داخل ماشین هدایت کردم. به طرف ماشین تیراندازی می کردند.

سرمو زیر داشبورد ماشین بردم و دنده عقب گرفتم تا جایی که دیگر در تیررس دشمن نباشیم. سپس حاجی را به بهداری بردم. از آنجا هم ایشان را به درمانگاه حلب منتقل کرده بودند ولی حاج حسین در آنجا به فیض شهادت نایل آمدند.
معماهای زیادی از ذهنم می گذشت. اینکه تیر بعد از اصابت به کتف حاجی باید رد می شد!اما چطور وارد ریه و قلب ایشان شده است؟! بعدها متوجه شدم که آن تک تیرانداز نامرد سوار موتور شده و تغییر موضع داده است!روحشان شاد!
به عنوان آخرین حرفم هم فقط می توانم بگویم:
و لا تحسبن الذین قتلوا فی سبیل الله امواتا بل احیاء عند ربهم یرزقون*فرحین بما ءاتاهم الله من فضله و یستبشرون بالذین لم یلحقوا بهم من خلفهم الا خوف علیهم و لاهم یحزنون * یستبشرون بنعمه من الله و فضل و أن الله لایضیع اجر المومنین..*
و گمان مبر آنان که در راه خدا کشته شدند مردگانند، بلکه آنان زنده اند و نزد پروردگارشان روزی داده می شوند*
آنها به خاطر نعمت های فراوانی که خداوند از فضل خود به ایشان بخشیده است، خوشحالند و به خاطر کسانی که هنوز به آنها ملحق نشده اند (=مجاهدان و شهیدان آینده)خوشوقتند؛ (زیرا مقامات برجسته آنها را در آن جهان می بینند؛و میدانند)که نه ترسی بر آنهاست و نه غمی خواهند داشت.* و از نعمت خدا و فضل او (نسبت به خودشان نیز) مسرورند ؛ و می بینند خداوند پاداش مومنان را ضایع نمی کند؛ (نه پاداش شهیدان و نه پاداش مجاهدانی که شهید نشدند.)
آل عمران، آیات ۱۶۹ تا ۱۷۱

و اینکه شهدا از وضع برادران مومن خود که در دنیا زنده اند و در راه خدا به جهاد مشغول هستند اظهار سرور می نمایند.(تفسیر آیات ۱۶۹ تا ۱۷۱ سوره آل عمران،تفسیر مجمع البیان)

درج دیدگاه

بایگانی

مرداد ۱۳۹۷
ش ی د س چ پ ج
« تیر    
 12345
۶۷۸۹۱۰۱۱۱۲
۱۳۱۴۱۵۱۶۱۷۱۸۱۹
۲۰۲۱۲۲۲۳۲۴۲۵۲۶
۲۷۲۸۲۹۳۰۳۱