یائسگی زودرس در زنان ایرانی؛ بحرانی خاموش با پیامدهای عمیق
به گزارش گروه رسانهای شرق،
هیچکدامشان آماده این تغییر نبودند؛ اینکه برای آیندهای که هنوز نرسیده، سوگواری کنند. زنانی که هنوز در دهه سوم یا چهارم زندگیاند، کار میکنند، عاشق میشوند، برای آینده برنامه میریزند و شاید هنوز درباره مادرشدن تصمیم نگرفته باشند. اما میهمانی ناخوانده قرار است بدن و زندگیشان را دستخوش دگرگونی کند. در حالی که زنان از پیامدهای جسمی، روانی و عاطفی این تجربه میگویند، نبود دادههای ملی کافی، شناخت ابعاد مسئله و برنامهریزی برای مراقبت از آنها را دشوار میکند.
«منوپاز» یا «پساقاعدگی»، تجربه بدنمندی زنانه که بروز و ظهورش در هر جامعهای با فاکتورهای سلامت جسم و روان زنان آن جامعه گره تنگاتنگی خورده است، اما اصلیترین نهادهای متولی سلامت، بهداشت و درمان آن، آمار، گزارش یا پژوهش ملی قابل ارائهای در این زمینه انجام ندادهاند. در شرایطی که کشورهای توسعهیافته به دنبال راههایی برای به تأخیر انداختن آغاز دوره منوپاز در زنان هستند و روی روشهای مختلفی همچون «هورمونتراپی» کارهای علمی و عملیاتی میکنند، اندک تحقیقات انجامشده داخلی در ایران، از پساقاعدگی زودرس در کشور خبر میدهند. بر همین اساس و طبق اعلام مرکز تحقیقات اندوکرینولوژی باروری پژوهشکده علوم غدد درونریز و متابولیسم کشور، میزان بروز «زودرس پساقاعدگی» در جمعیت زنان ایرانی از حد نصاب یک تا پنج درصد جهانی بالاتر است. از سوی دیگر، تجربه این زنان، در کنار خلأهای نظام سلامت، پرسشی فراتر از پزشکی را نیز پیش میکشد: چرا تغییرات بدن زن هنوز میتواند به قضاوتی درباره ارزش و هویت و همه دارایی او از بودن تبدیل شود؟
زنی که هنوز برای مادرشدن وقت داشت
مریم ۳۲ساله، همیشه فکر میکرد برای مادرشدن وقت دارد. نه اینکه بچه نمیخواست؛ فقط زندگی آنقدر شلوغ بود که مادرشدن مدام به سال بعد موکول میشد. ابتدا باید شغلش را تثبیت میکرد، بعد وام خانه را میدادند، بعد شاید یک سفر میرفتند و بعدتر، وقتی کمی آرامش پیدا میکردند، بچهدار میشدند. او فکر میکرد زمان چیزی است که میشود با آن مذاکره کرد. اما به ناگاه همه برنامهریزیهای زندگیاش دگرگون شد. ابتدا قاعدگیهایش نامنظم شد. چند ماه به خودش گفت لابد استرس است. کارش زیاد شده بود، خوابش به هم ریخته بود و مدام خسته بود. وقتی گرگرفتگیها شروع شدند، حتی در هوای خنک، نیمهشب از خواب بیدار میشد و لباسش را عوض میکرد. هنوز ۳۳سالش نشده بود که برای بررسی به پزشک مراجعه کرد. تشخیص، نارسایی زودرس تخمدان بود. در ذهن مریم اما «پساقاعدگی» همیشه متعلق به زنانی بود که فرزندانشان بزرگ شده بودند؛ زنانی که دیگر لازم نبود هر ماه به احتمال بارداری فکر کنند. او هیچ تصویری از زنی همسن خودش نداشت که با چنین تشخیصی زندگی کند. احساس میکرد «اتفاقی که برای دیگران در فصل دیگری از زندگی میافتد، بدون اجازه وارد زندگی او شده است». سختترین بخش ماجرا اما برخلاف تصور اطرافیان، فقط احتمال ناباروری نبود؛ سختتر این بود که ناگهان آیندهای که برای خودش تصور کرده بود، دیگر قطعی به نظر نمیرسید: «بچهای که هنوز وجود نداشت، در ذهنم خاطرهای شد که باید برای ازدستدادنش سوگواری میکردم. با این تفاوت که هیچکس نمیفهمید این عزاداری دقیقا برای چیست». بدتر اینکه حتی شماتت هم میشد؛ چراکه «تقصیر خودش بود که همه این سالها دستدست کرده بود». همسرش سعی میکرد دلداریاش بدهد که بگوید هنوز راههای مختلفی وجود دارد. پزشکان هم درباره گزینههای درمانی و باروری با او صحبت میکردند. خودش هم میدانست که تشخیص به معنای ناممکنشدن قطعی هر نوع بارداری نیست، اما نمیتوانست به امیدهای پزشکی تکیه کرده و وانمود کند هیچ اتفاقی نیفتاده است. اگرچه همین تجربه بهظاهر مشترک، برای «لیلا» پیچیدهتر پیش رفت. زنی 37ساله که 9 سال از ازدواجش میگذشت، وقتی فهمید دچار پساقاعدگی زودرس شده است. در روزهای نخست تشخیص، همسرش او را در مسیر کارهای درمانی همراهی میکرد، اما از جایی که شانس فرزندداشتنشان کمرنگ شد، کمکم «بابک» هم از این زندگی فاصله گرفت: «مدام عصبانی بود. حس میکردم به خاطر این موضوع از من خشم دارد. چند بار خواستم با گفتوگو مشکلمان را برطرف کنم اما دل به حرفزدن نمیداد. از طرف دیگر خودم شاکی بودم؛ چون در موقعیتی قرار گرفته بودم که انتظار حمایت داشتم نه طردشدن. گاهی هر دو در یک اتاق بودیم اما احساس نمیکردم که کسی را در این خانه کنار خودم دارم». این بحران از یک طرف و کاهش میل جنسی که لیلا تجربهاش میکرد، به سردی رابطه آنها افزوده بود: «همین حالا هم گفتنش برایم ساده نیست اما احساس بدی داشتم که دلم نمیخواست با همسرم هیچ رابطه جنسی داشته باشم. گاهی از نزدیکشدن همسرم اجتناب میکردم و بعد از این اجتناب، عذاب وجدان به سراغم میآمد». یک بار پس از مشاجرهای بزرگ بر سر یک ماجرای کوچک تا نیمهشب در آشپزخانه نشست و به این فکر کرد که چه بلایی سر زندگیشان آمده است: «حس میکردم وسط این بلا، نهتنها شانهای را کنار خودم ندارم بلکه تنهاتر هم شدهام. همسرم همیشه بچه دوست داشت. خودم هم همینطور. همین الان هم ماجرا برایمان تمام نشده بود ولی او آنقدر بیرحمانه رفتار میکرد که دیگر تصوری از ادامه زندگی و رؤیا و آرزوهایم با او برایم ممکن نبود. انگار این بیماری مثل یک توفان وارد زندگی من و او شده بود و همه چیز را با خود برده بود». نزدیک به یک سال از آن روزها گذشته و لیلا هفتماهی میشود که در خانهای جدا از همسرش زندگی میکند. آنها طلاق نگرفتهاند اما افق مشترکی هم برای ادامه زندگی پیشروی خود نمیبینند.
وقتی زبان بدن یک زن عوض میشود
ناهید 41 سال دارد، دو فرزند مدرسهای و شغلی که به او اجازه نمیدهد بهسادگی از پا بیفتد. همسرش از آن مردهایی نبوده که بشود کاری را با خیال راحت به او سپرد، برای همین هم تا جایی که در خاطر دارد، «همیشه خسته از کار بوده است». یک سال اخیر اما همه چیز برایش متفاوت پیش میرفت. او که معمولا شبها از خستگی بیهوش میشد، حالا خوابش سبک شده بود. اوقاتی هم که به خواب عمیقی میرفت، با تپش قلب یا احساس گرمای شدید از خواب میپرید. روزها تمرکز نداشت و گاهی سر مسائل کوچک از کوره درمیرفت. سرانگشتان دستانش سر میشدند و حتی خودش هم از رفتارهایش متعجب بود. زنی که همیشه در بحرانها آرام بود، حالا ممکن بود با یک سؤال ساده فرزندش بغض کند. به خودش میگفت «حتما از خستگی و کار زیاد است». اما مرخصیگرفتن هم فایده نداشت. حتی به سفر کوتاهی رفت تا احوالش عوض شود اما تفریح هم افاقه نکرد. برنامه غذاییاش را تغییر داد و تلاش کرد زودتر بخوابد. اما هیچ. همه دگرگونیهای خلقی و بدنیاش سر جای خودشان بودند. تا اینکه از زبان پزشک زنانش شنید که اگرچه زود، اما وارد مرحله پساقاعدگی شده است. او هنوز مادر دو کودک بود که به مراقبتش احتیاج داشتند، همسری بود که بخشی از مسئولیت خانه بر دوشش بود و کارمندی که باید هر روز تصمیم میگرفت. هیچکدام از این نقشها با تشخیص جدیدش متوقف نمیشدند. اما بدنش دیگر مثل گذشته با او همکاری نمیکرد: «بیش از همه از این میترسیدم که دیگران تغییراتم را به شخصیتم نسبت دهند. اگر کمحوصله بودم، میگفتند عصبی شده. اگر خسته بودم، میگفتند زیادی حساس است. اگر از شدت گرما پنجره را باز میکردم، ممکن بود کسی با خنده بگوید این هم از سنوسال است. دیگر از کلمه «سن» دلخور میشدم. نه به این دلیل که از بالارفتنش میترسیدم، بلکه چون احساس میکردم دیگران با یک واژه، تجربه پیچیده بدنمندم را حقیر میشمارند». او نمیخواهد به زنی تبدیل شود که بیماریاش همه هویتش را تعریف میکند. در عین حال، دیگر هم «نمیخواهم برای اثبات توانمندیام وانمود کنم که هیچ تغییری رخ نداده است».
سوگواری برای آیندهای که هنوز نیامده بود
سارا در ۲۹سالگی، چندان به تخمدانها و هورمونهایش فکر نکرده بود. پیش از تشخیص این عارضه، بدن جوانش برایش وسیلهای بود که با آن کار میکرد، سفر میرفت، عاشق میشد و برای آینده برنامه میریخت.
وقتی قاعدگیاش قطع شد، تصور نمیکرد موضوع جدی باشد. پس از آزمایشها و مراجعههای پزشکی اما دیگر دو تصویر از خودش وجود داشت: «زنی که اکنون بودم و زنی که تصور میکردم در سیوچندسالگی خواهم شد. حالا و پس از این تجربه، تصویر دوم دیگر مبهم شده بود. انگار از تعریف استاندارد جامعه برای «زنانهبودن» خارج شده بودم. رسانهها و تبلیغات فقط زنانی با پوست صاف و بدن بیعیبونقص را نشان میدهند. برای همین تصور زن جوانی که چنین اختلالی را تجربه کند، برای جامعه ملموس نیست. انگار دیگر از نظر اجتماعی اهمیت کمتری داری. یا اگر بخواهم صریحتر بگویم، انگار دیگر به هیچ دردی نمیخوری». حالا او در اوج جوانی با دغدغههایی روبهرو شده بود که پیشتر ابدا به آنها فکر نمیکرد. اینکه «چرا جامعه فضایی به زنان میانسال نمیدهد» یا اینکه «چگونه استانداردها همه ارزشها و تعاریف ما را از زیبایی میسازند».
بروز زودرس پساقاعدگی زنان ایرانی، یک تا پنج درصد بالاتر از دنیا
تجربه پساقاعدگی برای هر زن میتواند کاملا متفاوت باشد. سن شروع، شدت علائم، وضعیت جسمی و روانی، سبک زندگی، سابقه بارداری، استرسها و حتی حمایت خانوادگی نقش مهمی دارند. بعضی زنان با علائم خفیف این دوره را طی میکنند و برخی دیگر علائم شدید جسمی و روانی را تجربه میکنند.
متأسفانه نهادهای متولی سلامت در کشور پیمایشی درباره این موضوع انجام ندادهاند که بتوان از دادههای آن استفاده کرد. پیگیریهای «شرق» از وزارت بهداشت و درمان هم به آنجا رسید که دفتر سلامت زنان این وزارتخانه هم به گفته خودشان، پژوهشی که سن و نحوه درگیری زنان ایرانی با پساقاعدگی را بررسی کند، انجام نداده است. با این وجود، نتایج مطالعهای در مرکز تحقیقات اندوکرینولوژی باروری پژوهشکده علوم غدد درونریز و متابولیسم دانشگاه علوم پزشکی شهید بهشتی نشان داده که میزان بروز زودرس پساقاعدگی در جمعیت ایرانی از حد نصاب یک تا پنج درصد جهانی بالاتر است. فهیمه رمضانیتهرانی، رئیس مرکز تحقیقات اندوکرینولوژی باروری پژوهشکده علوم غدد درونریز و متابولیسم، این خبر را اعلام کرده و گفته است: «مطالعه قند و لیپید تهران بهعنوان یک منبع غنی از اطلاعات جمعیتی میتواند نشانگر وضعیت جامعه درخصوص سلامت از دیدگاه همهگیرشناسی باشد و جهت برنامهریزیهای کلان بهداشتی و کاهش هزینههای جسمانی و اقتصادی این حوزه و نهایتا افزایش بهرهوری عمومی استفاده شود. مطالعه مزبور نشان داد که میزان بروز پساقاعدگی زودرس در ایران تا پنج درصد از آمار جهانی بالاتر است». به همین دلیل هم حفظ وزن در محدوده سلامت میتواند یکی از جدیترین توصیهها برای جلوگیری از بروز زودرس پساقاعدگی به حساب میآید. گروهی از محققان دانشکده پیراپزشکی دانشگاه علوم پزشکی تهران به سراغ مقایسه شیوههای تشخیص و مدیریت پساقاعدگی رفتهاند.
در جدیدترین پژوهش درباره این موضوع در ایران، باید یه یافتههای تحقیق «حمید چوبینه» و همکارانش در دانشکده پیراپزشکی دانشگاه علوم پزشکی تهران نیز اشاره کرد. طبق یافتههای این پژوهش، در ایران هنوز در بسیاری از موارد تکیه زیادی بر یک آزمایش، بهویژه شاخص FSH (هورمون محرک فولیکول و مرتبط با وضعیت تخمدانها) وجود دارد. هورمون محرک فولیکول، یکی از هورمونهایی است که برای ارزیابی وضعیت تخمدان به کار میرود، اما نوسان آن در دوره گذار میتواند تفسیر را دشوار کند. اما تشخیص منوپاز (پساقاعدگی) در کشورهای غربی بر اساس دستورالعملهای مبتنی بر شواهد انجام میشود و استفاده از آزمایشها هدفمند است. نبود یک راهنمای ملی جامع، استانداردنبودن روشهای آزمایشگاهی و تکیه بیش از حد بر FSH در ایران باعث ناهماهنگی در تشخیص میشود. این وضعیت میتواند هم تشخیص را به تأخیر بیندازد و هم مداخلات پیشگیرانه را دیرتر آغاز کند.
پژوهشگران در این تحقیق همچنین به موانع ساختاری مهمی اشاره کردهاند: «ازجمله دسترسی محدود به آزمایشهای پیشرفته، نبود مراکز تخصصی پساقاعدگی و کمبود سامانههای دادهمحور. نتیجه این است که مراقبت از زنان در سنین گذار در بسیاری از موارد پراکنده و غیرهمسان پیش میرود. به همین دلیل، محققان پیشنهاد میکنند راهنمای ملی مبتنی بر شواهد تدوین شود، آموزشهای بالینی بهروز باشند، کلینیکهای تخصصی پساقاعدگی شکل بگیرند و زیرساخت سلامت دیجیتال تقویت شود». به بیان سادهتر، این پژوهش تأکید میکند پساقاعدگی باید بهعنوان یک موضوع جدی سلامت زنان دیده شود، نه صرفا یک تغییر طبیعی و بینیاز از توجه. اگر نظام سلامت بتواند از رویکردی واکنشی به سمت رویکردی پیشگیرانه و منسجم حرکت کند، هم کیفیت زندگی زنان بهتر میشود و هم بار بیماریهای آینده کاهش مییابد. این پیام برای گروههای سنی از۴۰ تا ۵۵ سال، برای پزشکان خط اول و برای سیاستگذاران سلامت، اهمیت عملی دارد.
از تعریق شبانه تا بیمیلی جنسی و ایجاد افسردگی
«سارا منفرد»، فوقتخصص زنان و زایمان، با دستهبندی مراحل مختلف بروز پساقاعدگی در بدن زنان، این اتفاق را نه یک بروز لحظهای، بلکه رویدادی فرایندی میداند: «پساقاعدگی در بدن زنان در یک لحظه رخ نمیدهد و یک فرایند دارد. به سه بخش هم تقسیم میشود. ابتدا مرحله پریمنوپاز که دورهای است که چند سال قبل از قطع کامل قاعدگی شروع میشود و با بینظمی پریود و نوسانات هورمونی همراه است. از لحظهای که 12 ماه متوالی قاعدگی متوقف شد، منوپاز شروع میشود و برخی عوارض مثل کمبود استروژن، پوکی استخوان یا خشکی واژن، مربوط به دوره پسامنوپاز است. در مراجعههای بالینی، بیشترین شکایات زنان شامل گرگرفتگی و تعریق شبانه، اختلال خواب، خستگی مزمن، افزایش وزن، دردهای مفصلی و عضلانی، خشکی واژن و کاهش میل جنسی است. طبیعی است که به دنبال نوسانات استروژن، افزایش اضطراب، نوسانات خلقی، تحریکپذیری، افسردگی و کاهش تمرکز شود. در زنانی که سابقه اضطراب یا افسردگی دارند، این علائم ممکن است شدیدتر ظاهر شود». نشانههایی که البته از سوی بسیاری از زنان به علت ناآشنایی با این پدیده، نادیده گرفته میشود: «بسیاری از زنان خشکی واژن، درد هنگام نزدیکی، کاهش میل جنسی یا حتی بیاختیاری ادرار را طبیعی میدانند و مطرح نمیکنند، در حالی که اینها قابل درمان هستند. متأسفانه در ایران عوامل فرهنگی، فشارهای خانوادگی، نقشهای چندگانه زن (مادر، همسر، مراقب خانواده) و گاهی دسترسی محدود به مشاوره تخصصی باعث میشود این دوره با استرس بیشتری همراه باشد. از طرف دیگر، شرم اجتماعی و تابوبودن صحبت درباره مسائل جنسی و هورمونی باعث میشود بسیاری از زنان دیر به پزشک مراجعه کنند یا اصلا مراجعه نکنند». در حالی که برخی اقدامات ساده میتواند این دوره را برای زنان تحملپذیرتر کند: «رایجترین راههای مدیریت علائم شامل اصلاح سبک زندگی (تغذیه سالم، ورزش، خواب کافی)، درمانهای غیرهورمونی، مشاوره روانی و در صورت نیاز، هورموندرمانی است. البته همه زنان به خدمات یکسانی در این زمینه دسترسی ندارند. تفاوتهای جغرافیایی، اقتصادی و آگاهی عمومی باعث نابرابری در دسترسی به مراقبتهای تخصصی میشود. مثلا و مشخصا هورموندرمانی هنوز با ترس و سوءبرداشت همراه است. در حالی که اگر بهدرستی انتخاب و کنترل شود، میتواند بسیار مؤثر و ایمن باشد. منوپاز نباید پایان دوران زندگی یک زن باشد. این نگاه ریشه در باورهای قدیمی دارد که زن را فقط با باروری تعریف میکند، در حالی که منوپاز صرفا یک مرحله زیستی طبیعی است. من در کار بالینی دیدهام این نگرشها باعث کاهش اعتمادبهنفس، فاصله عاطفی و حتی مشکلات زناشویی میشود. در جامعه ما، باروری هنوز انگار یکی از مؤلفههای اصلی هویت زنانه است. به همین دلیل، برای بسیاری از زنان، منوپاز فقط یک تغییر زیستی نیست، بلکه بهصورت نمادین بهعنوان «پایان توانایی مادری» درک میشود. این نگاه میتواند احساس فقدان، غم، ناکامی یا حتی شرم ایجاد کند؛ بهویژه در زنانی که فرزند ندارند، دیر ازدواج کردهاند یا هنوز تصمیم قطعی برای فرزندآوری نگرفتهاند».
به همین دلیل هم در تجربه بالینی، دیده میشود این فشار اجتماعی باعث میشود برخی زنان مونوپاز را با اضطراب، افسردگی، کاهش عزتنفس و احساس «از دست دادن ارزش اجتماعی» تجربه کنند: «حتی در روابط عاطفی و زناشویی نیز این نگرانی وجود دارد که دیگر «خواستهشدن» یا «زنانهبودن» کاهش یافته است. از سوی دیگر، همین فشارها موجب میشود زنان کمتر درباره علائم خود صحبت کنند و دیرتر به دنبال کمک پزشکی یا روانی بروند. در حالی که اگر نگاه جامعه از «باروریمحور» به «سلامتمحور» تغییر کند، مونوپاز میتواند بهجای یک بحران، به عنوان مرحلهای طبیعی و حتی فرصتساز در زندگی زن دیده شود. این تغییر نگاه، نیازمند آموزش، گفتوگوی عمومی و بازتعریف نقش زن فراتر از توانایی باروری است».
پساماهینگی؛ تجربه زیستن در بدنی خودآئین
پژوهشی کیفی در دیماه سال 1404، با ۱۴ زن مبتلا به نارسایی زودرس تخمدان در مراکز درمانی تهران و اهواز مصاحبه عمیق انجام داده است. پژوهشگران شش مضمون اصلی را از یافتههای این تحقیق علمی استخراج کردهاند. بر این اساس، پریشانی روانی و ازدسترفتن بخشی از هویت، مشکلات جسمی، محدودشدن اختیار باروری، احساس پیری زودرس، موانع دریافت مراقبت یکپارچه و کمبود حمایت اجتماعی، اصلیترین دغدغههای زنان ایرانی درگیر با این بحران را نشان داده است. مطالعه کیفی دیگری نیز مبتنی بر مصاحبه با ۱۶ زن، از اضطراب روانی، اختلال در روابط اجتماعی و زندگی جنسی و نگرانی درباره سلامت باروری خبر داده است.
«مریم نصراصفهانی»، عضو هیئتعلمی پژوهشگاه علوم انسانی و مطالعات فرهنگی، تجربه پساماهینگی و باورهای فرهنگی و استعاری حول آن را نمونه جالبی برای افرادی میداند که از منظری زنانهنگر، پدیدههای فرهنگی، اجتماعی و پزشکی را تحلیل میکنند: «در فرهنگ عمومی ما معمولا با تحقیر از این دوره زندگی زنان یاد میشود که در نامگذاری «پساقاعدگی» یا «نومیدشدن زن از خویشتن» مشهود است. تلقی رایج ناشی از نگاه مکانیکی به زن که او را «ابزار» میبیند: ابزار لذت جنسی و ابزار تولیدمثل. ابزاری که از نظر «علمی» در سنی مشخص از کار میافتد. آلودهدانستن زنان در دوران عادت ماهیانه نیز کمابیش ناشی از چنین نگاهی است. خونی که «به غایت پلیدی» دانسته شده باعث میشود دستگاه چند روز در ماه «معیوب» شود».
بنابراین، نگاه فرهنگی منفی کمابیش بر تلقی خود زنان از این مرحله از زندگیشان نیز اثر کرده است: «تجربه غریبی در امتداد نوسات هورمونی که در سالهای پیش از پساماهینگی تجربه میکنند؛ تجربیاتی که معرفت «عینی و علمی» پزشکی علاقهای به دانستنش ندارد. اصلا دلیل اصلی حذف زنان و ارجحیت بدن مردان به عنوان «بدن معیار» در پزشکی همین مبرابودنشان از نوسانات هورمونی است؛ اینکه مردان «عادی» و «نُرمال» هستند و زنان نامتعادل و به این ترتیب «غیرعادی». پساماهینگی در ادبیات و فرهنگ عامه اگر اسباب تحقیر و تمسخر نباشد، در محترمانهترین حالت به سکوت برگزار میشود؛ شبیه به «بیماری» ناگزیری که نباید به رویمان بیاوریم. تا زمانی بسیار نزدیک به زمانه ما، عادت ماهیانه نیز در سکوت مشابهی پیچیده شده بود و اسباب شرمساری بود اگر نزدیکترین مردانِ زن از آن بویی میبرند».
عضو هیئتعلمی پژوهشگاه علوم انسانی و مطالعات فرهنگی معتقد است شرم گذشته این روزها دیگر از بین رفته است: «امروز به مرور و به آهستگی، در بستر به پرسش کشیدهشدن باورهای سنتی مبنی بر فرودستی زنان و شکستن مشروعیت سیادت انسانِ مذکرِ عقلانیِ خودآئینِ مدرن و همزمان با ورود چشمگیر زنان به قلمروهای گوناگون تخصصی، شرم و سکوتی که این مرحله طبیعی از زندگی زنان را احاطه کرده بود تا حدود زیادی از میان رفته است. نگاه مکانیکی به بدن انسان و تقلا برای فراتررفتن از آن با کمک «عقل مستقل»، برای دستیابی به پیشرفتهای مادی و معنوی هم اعتبار سابق را ندارد که به قول «موریس مرلو پونتی»، فیلسوف فرانسوی قرن بیستم، بدنِ ما ابزار نیست، بلکه شرط بودن ما در جهان است و به واسطه همین بدن است که جهان را درک میکنیم و معنا میبخشیم. حالا زنانی که خود وظیفه معنابخشی به تجربههای بدنهای زنانه را برعهده گرفتهاند، با تردید و سوءظن به ارزشها و مناسبات موجود مینگرند. به ارزشهایی که زنانگی و بدن زنانه را همیشه به منتهیالیه قطب منفی هستی پس رانده و ناقص، خطرناک، موضوع هوس، مرموز، نامتعادل و مختص لذت جنسی و تولیدمثل دانسته بود. ارزشهایی که بدنِ یائسه را فرسوده و بیمصرف و در آستانه زوال میداند».
با این حال تفسیر غالب از پساماهینگی همچنان در اختیار سیستمی پدرسالار است که دست در دست هم تفسیر خود از بدن زنانه را به اسم «واقعیت» تحمیل میکنند: «در این تفسیر جایی برای آموزش و آمادگی زنان برای ورود به میانسالی و پذیرش آن وجود ندارد. زنان باید تحت نظارت و هدایت حواسشان به «نقصها» و «کمبودها»ی تازه باشد. در این میان، علم پزشکی نیز با ادعای بیطرفی و عینیت علمی، به یاری این نظم فرهنگی آمده و مشتاقانه نقش «منجی» زنان «بیمار» در دوران میانسالی را بر عهده میگیرد».
در مقابل، رویکرد زنانهنگر ایستاده است که با نقد تبلیغات رسانهای، اعتبار تفسیرهای مسلط را به پرسش میگیرد: «همچنین بر این باور است که برای تحلیل معنای پساماهینگی و تجربه آن، باید بسترهای فرهنگی، تاریخی، جنسیتی، معرفتشناختی و اخلاقی شکلگیری هویتهای زنانه را هم بررسی کرد، یعنی همانجایی که بدنها شکل میگیرند و تجربههای زنان در آنها رخ میدهد، معنا میگیرد یا سرکوب میشود. در عین حال تجربه پساماهینگی را فراتر از یک فرایند صرفا زیستشناختی و هورمونی میبیند و آن را تجربهای پیچیده و چندلایه از درهمتنیدگی ذهن و بدن میداند. پساماهینگی پایان توانایی زنبودن نیست، بلکه آغاز مرحلهای تازه از خودآگاهی و بازتعریف هستی انسان مؤنث در جهان است. در این نگاه، پساماهینگی بلوغ دوباره است که این بار نه در جسم، که در ذهن و روح زنان رخ میدهد؛ نوعی بلوغ فکری، احساسی و معنوی که گرچه بیارتباط با تجربههای جسمانی قبلی نیست، اما از آن فراتر میرود و از افق تازهای زندگی را بازنگری میکند».
به عقیده نصراصفهانی، الگوهای فرهنگی تجربه پساماهینگی را بهجای محدودکردن زن، فضایی برای آزادی عمل، قدرت تصمیمگیری و بهرهگیری از خرد و تجربه زیسته فراهم میداند: «فضایی که او را قادر میکند تا نقش فعال و خلاقانهای در ساختن جهان برعهده بگیرد. پساماهینگی مساوی تجربه زیستن در بدنی کمتر اسیر بیولوژی و بیشتر خودآئین است که به طور طبیعی به مرحله تازهای از زندگی وارد شده. در نهایت اینکه زنان خود به عنوان سوژههای فعال باید در معناکردن این دوره از زندگی و زمان زنانه مشارکت کنند. مضاف بر اینکه روایتهایی برای زنان جوانتر برجا بگذارند که آنها را برای ورود به میانسالی و بعدتر پیری آماده کند. برای زمانی که زیبایی زنانه یا عشق مادرانه به فرزندشان دیگر بزرگترین دارایی و عنصر معنابخش به زندگی آنها نیست».
برای اطلاع از آخرین اخبار و تحلیلها به کانال شرق در «تلگرام» بپیوندید.





